رد پای احساس
نوشته های خط خطی
بعد از ساعت ها تنهایی، روی تخت دراز می کشم. نور قرمز چراغ خواب مرا به یاد او می اندازد. در تمام خانه عطرش پیچیده است. بویش را حس می کنم،حتی گرمای تنش را... احساس می کنم با وجود فاصله زیاد چقدر به من نزدیک است. او را حس می کنم. هنوز هم می توانم صدای نفس های آرامش را بشنوم... به سقف خیره می شوم و قطره ای را که بر گونه ام می غلتد، پاک می کنم. پ.ن:هر چه فکر کردم عنوان مناسبی برای این داستانک به ذهنم نرسید. شاید به خاطر مشغله های ذهنی بسیارم باشد.خوشحال میشم نظر شما دوستان رو در رابطه با نام این داستانک بدونم.ممنونم. هواپیما به مقصد پاریس از فرودگاه بلند شد.از
مرز ایران که گذشت،نازی با حس آزادی ای که درونش غوغایی به راه انداخته بود، روسریش
را برداشت. غوغا خوابید... یادم هست، وقتی عمو رفت، هجده ساله بود وتشنه رفتن. و اکنون من هم هجده ساله ام و تشنه دیدار گمنامی دیگر... آرام و با احتیاط خود را پشت در اتاق رساندم.صدایی نجواگونه می آمد: _هیس...خفه شو لعنتی...صدات در نمیاد زنیکه هرجایی...اگه نُطُق بکشی خَفَت می کنم! بی معطلی لگد محکمی به در زدم.در با شدت به دیوار خورد؛قبل از اینکه در برگردد، داخل شدم. وارد اتاق که شدم مردکی را دیدم با شکمی برآمده و میانسال که سر و وضع ظاهرش به هم ریخته بود. وسط اتاق ایستاده بود و در حالی که دختر جوانی را با رنگ و رویی پریده میان بازوانش سخت می فشرد و دستش را روی دهان دختر گذاشته بود،با چشمانی گشاد بربر مرا نگاه می کرد. دختر جوان لباس مناسبی به تن نداشت.دست و پای نحیفش میان قامت تنومند مرد می لرزید. تعجب کردم که چرا همکارها او را نگرفته اند! به چهره خسته اش نگاه کردم. ناگهان در ضمیر ناخودآگاه ذهنم جرقه ای زده شد. در نگاهش معصومیت معصومه کودکی ام را دیدم. او مرا نشناخته بود اما من خوب او را به یاد داشتم.او معصومه بود اما با دنیایی متفاوت از کودکی اش... هنوز هم صدای خنده های شیرینش در گوشم زنگ می زد. عضلات گردنم به شدت متورم شده بود. دیگر نمی توانستم تحمل کنم.چرا او...؟! در همان حال با تمام خشمی که در دستانم بی تابی می کرد به سمت آن خرس وحشی حمله کردم و در حرکتی سریع ماشه را کشیدم. صدای افتادن او همزمان با آزادی معصومه از آن خانه سیاه بود... مرد گفت:شهلا چند تا بلیط دبی گرفتی؟ شهلا:هفده تا.برای فردا شب. مرد:بار آماده است؟چه جنسیه؟!
| Design By : Night Skin |


