تبليغاتX
رد پای احساس


رد پای احساس

نوشته های خط خطی

بعد از ساعت ها تنهایی، روی تخت دراز می کشم. نور قرمز چراغ خواب مرا به یاد او می اندازد. در تمام خانه عطرش پیچیده است. بویش را حس می کنم،حتی گرمای تنش را...

احساس می کنم با وجود فاصله زیاد چقدر به من نزدیک است. او را حس می کنم. هنوز هم می توانم صدای نفس های آرامش را بشنوم...

به سقف خیره می شوم و قطره ای را که بر گونه ام می غلتد، پاک می کنم.

 

 

پ.ن:هر چه فکر کردم عنوان مناسبی برای این داستانک به ذهنم نرسید. شاید به خاطر مشغله های ذهنی بسیارم باشد.خوشحال میشم نظر شما دوستان رو در رابطه با نام این داستانک بدونم.ممنونم.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 23:38 توسط سارا| |

هواپیما به مقصد پاریس از فرودگاه بلند شد.از مرز ایران که گذشت،نازی با حس آزادی ای که درونش غوغایی به راه انداخته بود، روسریش را برداشت.

غوغا خوابید...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 19:44 توسط سارا| |

 

یادم هست، وقتی عمو رفت، هجده ساله بود وتشنه رفتن.

و اکنون من هم هجده ساله ام و تشنه دیدار گمنامی دیگر...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 22:34 توسط سارا| |

وارد خانه که شدیم،هیچ زنی نبود. طبق برنامه قبلی همکارها همه آنها را جمع کرده بودند. اما هنوز در آن خانه به آن بزرگی شاید جاهایی به پاکسازی بیشتری نیاز داشت. به همراهانم اشاره کردم تا پخش شده و جای جای خانه را بگردند. حیاطی نسبتا بزرگ داشت با حوضی که در وسط آن بود. دور تا دور حیاط هم اتاق هایی کوچک قرار داشت. چند لحظه ای سکوت بود؛ اما ناگهان از یکی از اتاق های روبه رویی صدای برخورد چیزی به دیوار شنیده شد...

آرام و با احتیاط خود را پشت در اتاق رساندم.صدایی نجواگونه می آمد:

_هیس...خفه شو لعنتی...صدات در نمیاد زنیکه هرجایی...اگه نُطُق بکشی خَفَت می کنم!

 بی معطلی لگد محکمی به در زدم.در با شدت به دیوار خورد؛قبل از اینکه در برگردد، داخل شدم. وارد اتاق که شدم مردکی را دیدم با شکمی برآمده و میانسال که سر و وضع ظاهرش به هم ریخته بود. وسط اتاق ایستاده بود و در حالی که دختر جوانی را با رنگ و رویی پریده میان بازوانش سخت می فشرد و دستش را روی دهان دختر گذاشته بود،با چشمانی گشاد بربر مرا نگاه می کرد. دختر جوان لباس مناسبی به تن نداشت.دست و پای نحیفش میان قامت تنومند مرد می لرزید. تعجب کردم که چرا همکارها او را نگرفته اند! به چهره خسته اش نگاه کردم. ناگهان در ضمیر ناخودآگاه ذهنم جرقه ای زده شد. در نگاهش معصومیت معصومه کودکی ام را دیدم. او مرا نشناخته بود اما من خوب او را به یاد داشتم.او معصومه بود اما با دنیایی متفاوت از کودکی اش...

هنوز هم صدای خنده های شیرینش در گوشم زنگ می زد. عضلات گردنم به شدت متورم شده بود. دیگر نمی توانستم تحمل کنم.چرا او...؟! در همان حال با تمام خشمی که در دستانم بی تابی می کرد به سمت آن خرس وحشی حمله کردم و در حرکتی سریع ماشه را کشیدم. صدای افتادن او همزمان با آزادی معصومه از آن خانه سیاه بود...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:12 توسط سارا| |

 

مرد گفت:شهلا چند تا بلیط دبی گرفتی؟

شهلا:هفده تا.برای فردا شب.

مرد:بار آماده است؟چه جنسیه؟!

شهلا در حالی که لاک قرمز جیغی ای به ناخن های بلند بد قواره اش می زد گفت:آره آماده است.پنج تا دختر، ده تا زن جوون!!
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:48 توسط سارا| |


Design By : Night Skin